داستان شاهزاده و دختر خدمتکار
بازدید : 45
سال ها پیش در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی
مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری
سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين
شد. چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی
خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز
موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم
، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده
چين می شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه
گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل
کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد...
روز
ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر
کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه
اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز
نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر















