روزي
مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار
پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:"من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامه
نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل
كلاه بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه
بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و
تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامه
نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد
كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه
نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:"چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:"امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."
شرح حكايت
وقتي
كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد. خواهيد ديد
بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي
است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.
توبه مخصوص هر گناه
بازدید : 57
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت صادق - عليه السلام - فرمود: مردي در زمان هاي گذشته زندگي مي كرد، در جستجو بود دنيا را از راه حلال بدست آورد و ثروتي فراهم نمايد ولي نتوانست . از راه حرام جديت كرد باز نتوانست . شيطان برايش مجسم و آشكار شده گفت از راه حلال خواستي ثروتي فراهم كني نشد و از راه حرام هم نتوانستي اينك مايلي من راهي بتو بياموزم كه بخواسته خود موفق شوي ثروت سرشاري بدست آوري و عده اي هم پيرو و تابع پيدا كني ؟ گفت آري مايلم . شيطان گفت از خود كيش و ديني اختراع كن مردم را بسوي كيش اختراعي دعوت نما بدستور شيطان رفتار كرد، مردم گردش را گرفته پيرويش كردند و به آنچه مايل بود از ثروت دينا رسيد. روزي ناگاه متوجه شد كه چه كار ناشايستي كردم مردم را گمراه نمودم خيال نميكنم توبه اي داشته باشم مگر اشخاصيكه بواسطه من گمراه شده اند متوجه كنم كه آنچه از من شنيدند باطل و ساخته شده خودم بود آنها را برگردانم شايد توبه ام پذيرفته شود. به پيروان خود يك يك مراجعه كرد آنها را گوشزد نمود كه آنچه من ميگفتم باطل بود، اساس و پايه اي نداشت آنها جواب مي دادند دروغ ميگوئي گفتار سابق تو حق بود اكنون در كيش و دين خود شك كرده و گمراه گشته اي . اين جواب را كه از آنها شنيد غل و زنجيري تهيه نمود بگردن خود آويخته گفت باز نميكنم تا خداي توبه ام را بپذيرد. خداوند به پيغمبر آنزمان وحي نمود كه به فلاني بگو قسم بعزتم اگر آنقدر مار بخواني و ناله نمائي كه بند بندت از هم جدا شود دعايت را مستجاب نمي كنم مگر كسانيكه بكيش تو مرده اند و آنها را گمراه كرده بودي بحقيقت كار خود اطلاع دهي و از كيش تو برگردند (اينكار هم كه برايش امكان نداشت).
















