X
داستان های مذهبی

داستان های مذهبی

شعر سنگ قبرم...
بازدید : 1

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد  و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

نویسنده :
تاریخ : 1394/3/2 ساعت : 20:11
برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

توبه مخصوص هر گناه
بازدید : 5

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 

 

حضرت صادق - عليه السلام - فرمود: مردي در زمان هاي گذشته زندگي مي كرد، در جستجو بود دنيا را از راه حلال بدست آورد و ثروتي فراهم نمايد ولي نتوانست . از راه حرام جديت كرد باز نتوانست . شيطان برايش مجسم و آشكار شده گفت از راه حلال خواستي ثروتي فراهم كني نشد و از راه حرام هم نتوانستي اينك مايلي من راهي بتو بياموزم كه بخواسته خود موفق شوي ثروت سرشاري بدست آوري و عده اي هم پيرو و تابع پيدا كني ؟ گفت آري مايلم . شيطان گفت از خود كيش و ديني اختراع كن مردم را بسوي كيش اختراعي دعوت نما بدستور شيطان رفتار كرد، مردم گردش را گرفته پيرويش كردند و به آنچه مايل بود از ثروت دينا رسيد. روزي ناگاه متوجه شد كه چه كار ناشايستي كردم مردم را گمراه نمودم خيال نميكنم توبه اي داشته باشم مگر اشخاصيكه بواسطه من گمراه شده اند متوجه كنم كه آنچه از من شنيدند باطل و ساخته شده خودم بود آنها را برگردانم شايد توبه ام پذيرفته شود. به پيروان خود يك يك مراجعه كرد آنها را گوشزد نمود كه آنچه من ميگفتم باطل بود، اساس و پايه اي نداشت آنها جواب مي دادند دروغ ميگوئي گفتار سابق تو حق بود اكنون در كيش و دين خود شك كرده و گمراه گشته اي . اين جواب را كه از آنها شنيد غل و زنجيري تهيه نمود بگردن خود آويخته گفت باز نميكنم تا خداي توبه ام را بپذيرد. خداوند به پيغمبر آنزمان وحي نمود كه به فلاني بگو قسم بعزتم اگر آنقدر مار بخواني و ناله نمائي كه بند بندت از هم جدا شود دعايت را مستجاب نمي كنم مگر كسانيكه بكيش تو مرده اند و آنها را گمراه كرده بودي بحقيقت كار خود اطلاع دهي و از كيش تو برگردند (اينكار هم كه برايش امكان نداشت).

 

نویسنده :
تاریخ : 1394/2/30 ساعت : 21:06
برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

علت ترس از مرگ
بازدید : 4

مرحوم شيخ مفيد رضوان اللّه تعالي عليه حكايت نموده است :

روزي شخصي از حضرت جوادالا ئمّه ، امام محمّد تقي عليه السلام سؤ ال نمود: چرا اكثر مردم از مرگ مي ترسند و و از آن هراسناك مي باشند؟ امام جواد عليه السلام در پاسخ اظهار داشت : چون مردم نسبت به مرگ نادان هستند و از آن اطّلاعي ندارند، وحشت مي كنند. و چنانچه انسان ها مرگ را مي شناختند و خود را از بنده خداوند متعال و نيز از دوستان و پيروان و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام قرار مي دادند، نسبت به آن خوش بين و شادمان مي گشتند و مي فهميدند كه سراي آخرت براي آنان از دنيا و سراي فاني ، به مراتب بهتر است . پس از آن فرمود: آيا مي دانيد كه چرا كودكان و ديوانگان نسبت به بعضي از داروها و درمان ها بدبين هستند و خوششان نمي آيد، با اين كه براي سلامتي آن ها مفيد و سودمند مي باشد؛ و درد و ناراحتي آن ها را برطرف مي كند؟ چون آنان جاهل و نادان هستند و نمي دانند كه دارو نجات بخش خواهد بود. سپس افزود: سوگند به آن خدائي ، كه محمّد مصطفي صلي الله عليه و آله را به حقّانيّت مبعوث نمود، كسي كه هر لحظه خود را آماده مرگ بداند و نسبت به اعمال و رفتار خود بي تفاوت و بي توجّه نباشد، مرگ برايش بهترين درمان و نجات خواهد بود. و نيز مرگ تاءمين كننده سعادت و خوش بختي او در جهان جاويد مي باشد؛ و او در آن سراي جاويد از انواع نعمت هاي وافر الهي ، بهره مند و برخوردار خواهد بود

هر کس بنامت می کند توسل
هر کس به جود تو کند توکل
خير دو عالم می شود نصيبش
خلاق عالم می شود حبيبش

نویسنده :
تاریخ : 1394/2/30 ساعت : 21:02
برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

در رکاب خلیفه
بازدید : 1

 علی - عليه‏السلام - هنگامی كه به سوی كوفه می‏آمد ، وارد شهر انبار شد كه‏ مردمش ايرانی بودند.كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور می‏كند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد،آنها در جلو مركب علی ( ع ) شروع كردند به دويدن .

علی(ع) آنها را طلبيد و پرسيد :«چرا می‏دويد ، اين چه كاری است كه می‏كنيد ؟!»

    - اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام‏ خود می‏كنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمول‏ بوده است .

    - اينكار شمارا در دنيا به رنج می‏اندازد ، و در آخرت به شقاوت‏ می‏كشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار می‏كند خودداری‏ كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايده‏ای به حال آن افراد دارد ؟

بنویس...
بازدید : 2

رو تن سپید موجا بنويس
توی رنگ خواب و رویا بنويس

عاشقی قصه ی دلهای به هم رسیده نیست
قصه ی فصل جدید عشق ما رو بنويس

توی باغ و خواب و رویا بنويس
اسمتو رو قاب دلها بنويس

جای پای چشم شهلای تویه
رو تن تموم گلها بنويس

بنويس چقدر دلم تنگه برات
روی اشک را زقیها بنويس

قصه ی برق چشاتو بنويس
قصه ی طعم لباتو بنويس

بنويس فرهاد تو بی تیشه بود
اسم تک،تک ، عاشقاتو بنويس

قصه ی چشم سیاتو بنويس
عاشق بی ادعا تو بنويس

تو هجوم بی کسی های زمون
قصه ی راز چشاتو بنویس

قصه تنهاییامو بنویس
قصه دل دادنمو بنویس

بنویس رنگ چشام آبی نبود
اشکای روی گونه هامو بنویس

تنـــها رویای شیرین زندگیم...
بازدید : 3

ای که چشمـــــــــــــانت مهربـان
قـــــلبت تصــویری از دنیـــای من

لبخــــندت ســـرمشق لحـــظه های من

نگاه دل نــــوازت همــچو دعــــای آرامبخــش

دلت محـــــــــرم رازهــای من

بــودنت دلیل بـود مـــن

ای اولین وآخــرین غزل عــاشقــانه ام

بــا کــدامین احســاس بگــویم که تــو بهــترینی,عــزیزتــرینی

بــا کــدامین کلام مقــدس بــگویم که..

یــاد مقـدست تــو همیشه خــلوتم را عطرآگین می کــند

تــو خـــود بــگو

تـــو خــود کـه نــامت دلیــل نفـس کشیدنم هســت

تــوکه تنـــها رویــای شیـــرین زنــدگیم هـــستی ..

عیب کوچولوی عروس
بازدید : 0

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

داستان شام آخر
بازدید : 1

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»

شیطان چه مى کند؟
بازدید : 3

گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید. مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم .

دانیال گفت : باید توضیح بدهى که شیطان چه مى کند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بکنى شیطان مى آید و زورکى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این کارها را مى کند؟
مرد گفت نه : این کارها را نمى تواند بکند ولى نمى دانم چطور بگویم که شیطان در همه کارى دخالت مى کند، یک جورى دخالت مى کند که تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شیطان است . دانیال گفت : تعجب مى کنم که تو اینقدر از دست شیطان شکایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى کنى که گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .
مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت : خیلى عجیب است ، کجا زندگى مى کنى ؟ مرد گفت : همین نزدیکى ، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى کنند که من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه کار کنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .
دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .
مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شکایت داشت و گفت : امان از دست این عم اوغلى .
مرد گفت : شیطان از من شکایت داشت چه شکایتى ؟
دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى کند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى کند... آن وقت از من خواهش کرد که تو را پیدا کنم و قدرى نصیحتت کنم که دست از سر شیطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسیدید که عم اوغلى چه کار کرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم که عم اوغلى چه کار کرده ؟ شیطان جواب داد که هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول که از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى کارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است که تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبیها در اختیار دینداران ، ولى این عم اوغلى مرتب در کارهاى من دخالت مى کند، پایش را توى کفش من مى کند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در کار خیر خرج کند ولى نمى کند. صد تا کار زشت و بد هم هست که مى تواند از آن پرهیز کند ولى پرهیز نمى کند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در کارهایش حقه بازى مى کند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این که به مسجد برود دایم جایش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنک مى زند. چه بگویم اى دانیال که این عم اوغلى مرتب بر سر من کلاه مى گذارد و آن وقت تا کار به جاى باریک مى کشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى کند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من کى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل کرده ام . آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد کرده ام که دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى کنم شما که همیشه مرا نصیحت مى کنید این عم اوغلى را احضار کنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شکایت داشت و من هم در صدد بودم که تو را پیدا کنم و بگوییم پایت را از کفش شیطان در بیاورى . خوب ، وقتى تو در کارهاى شیطان دخالت مى کنى او هم حق دارد، در کارهاى تو دخالت کند و روزگارت را سیاه کند. اما تو مى گویى که شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه کرده ، در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى کنى به گفتار و رفتار نیک پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شکایت دارد. وقتى تو خودت بد مى کنى و بر شیطان لعنت مى کنى شیطان هم حق دارد که از تو شکایت کند. تو باید آن قدر خوب باشى که شیطان نتواند تو را لعنت کند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصیر از خودم بود که دست به کارهاى شیطان مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان

بهلول و آب انگور
بازدید : 2

روزی یکی از دوستان بهلول گفت:
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه!
پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه!
پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه!
بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه!
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست!
بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

حکایت :
بازدید : 5


روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:"من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:"چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:"امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."
شرح حكايت
وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.

سفر حج
بازدید : 4

 مردی از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای‏  امام صادق تعريف می‏ كرد ، مخصوصا يكی از همسفران خويش را بسيار می ‏ستود  كه ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به همراهی همچو مرد شريفی مفتخر بوديم .  يكسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همينكه در منزلی فرود می‏ آمديم او فورا به گوشه‏ ای می‏ رفت ، و سجاده خويش را پهن می‏ كرد ، و به طاعت و عبادت‏  خويش مشغول می‏ شد .
    امام فرمدند:
   " پس چه كسی كارهای او را انجام می‏ داد ؟ و كه حيوان او را  تيمار می‏ كرد ؟ "

   - البته افتخار اين كارها با ما بود . او فقط به كارهای مقدس خويش‏  مشغول بود و كاری به اين كارها نداشت
   
- " بنابر اين همه شما از او برتر بوده‏ايد " .

امام باقر و مرد مسیحی
بازدید : 3

مردی مسيحی ، به صورت سخريه و استهزاء ، كلمه باقر را تصحيف‏ كرد به كلمه " بقر " - يعنی گاو - به آن حضرت گفت : انت بقر.

   امام بدون آنكه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانيت كند ، باكمال سادگی گفت :

    نه ، من بقر نيستم من باقرم .

 مسيحی : تو پسر زنی هستی كه آشپز بود .
- شغلش اين بود ، عار و ننگی محسوب نمی‏شود .

- مادرت سياه و بی‏شرم و بد زبان بود.

- اگر اين نسبتها كه به مادرم می‏دهی راست است ، خداوند او را بيامرزد و از گناهش بگذرد . و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد كه دروغ‏ و افترا بستی.

    مشاهده اين همه حلم ، از مردی كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك‏ مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد ، كافی بود كه انقلابی در روحيه مرد مسيحی ايجاد نمايد ، و او را به سوی اسلام بكشاند .

مرد مسيحی بعدا مسلمان شد

 کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید